تبليغاتX
طنزنبشته های کلپاسه -

 اين متنم را به توصيه يكي از دوستان گذاشتم. با اين متن،‌در جشنواره مطبوعات (حوزه شهري ) اول شده بودم.  اميدوارم خوشتان بيايد.

پيوند مشترک

 

مشکل اينجا بود که مولکول سرب  هر روز به يکي از مولکولهاي هوا دل مي بست. کارش اين شده بود که مي نشست پشت اگزوز موتور و تمام شهر را براي انتخاب همسر آينده خود زير دود مي گذاشت . هر چه دوستانش مي گفتند اين مولکولهاي خياباني به درد پيوند مشترک نمي خورند، فايده اي نداشت.مي گفت : چکار کنم که دلم بد جور هوايي شده است. در ضمن، درست است که آدم نيستم اما اين دليل نمي شود که نتوانم با هوا ازدواج کنم.

وقتي دوستان سرب مي گفتند که در انتخاب هوا مرتکب غلط املايي شده اي ، مي گفت: هر غلطي مي کنم به خودم مر بوط مي شود و اگر خيلي سر بسرم بگذاريد براي خودکشي ،خودم را توي ائرکانديشنر مي اندازم....

اين ماجرا همين طور ادامه داشت تا اينکه يک روز ، پدرش که در ريه يکي از مسئولان کار مي کرد به سرعت باد! خود را به او رساند و گفت: پسرم! قرار است از فردا پرداخت وام ازدواج لغو شود چون ديگر انتخابات تمام شده و به اين کار احتياج ندارند. هر چه زودتر خودت را آماده کن تا برويم از يکي از مولکولهاي سربي که در حروف صفحه روزنامه کار مي کنند برايت خواستگاري کنيم . شايد بتوانيم وام بگيريم و ...

پدر سرب وقتي با پاسخ منفي پسرش مواجه شد، گفت:پسر جان! اين مولکولهاي هوا را بي خيال شو. امروز با تو اند و فردا با يک سرب ديگر. هوايي که راضي شود همينطور هوايي بيايد پاي عقد سرب ،هر دو طرف را مي سوزاند. بيا و فکر هواي سربي را از سرت بيرون کن .مگر خودت نمي داني که ما با آنها حسابي اختلاف طبقاتي داريم؟به سربهاي اصل و نسب دار خودمان فکر کن... مولکولي که برايت در نظر گرفته ام از هر انگشتش هنر مي بارد چون  توي يکي از ستونهاي هنري صفحه روزنامه کار مي کند. راستي، مگر نشنيده اي که عقد سرب زمين و آسمان را در روزنامه ها بسته اند؟ بيا و لگد به بختت نزن! فقط کافيست رضايت خود صفحه را بگيريم.

_ نه! من خودم هر طور شده تا غروب همسرم را انتخاب مي کنم.در اين شهر چيزي که زياد پيدا مي شود هواي سربي درست و حسابي است.

****

روز فرد)

توي خيابان، منوکسيدهاي کربن براي يک مولکول هوا ايجاد مزاحمت کرده بودند و داشتند به خاطر سبک بودن ، متلک بارش مي کردند. سرب از اگزوز موتور بيرون پريد و بعد از برخورد فيزيکي با آنها، به مولکول هوا براي ايجاد پيوند مشترک پيشنهاد داد. مولکول هوا گفت:

- راستش اينجا همه به رفتارم گير مي دهند و مي گويند خيلي سبکم اما من مي خواهم در زندگيم راحت باشم، آزاد باشم و  تا هر جا که خواستم بتوانم ترقي کنم .اما فکر کنم در صورت ازدواج با تو فقط بايد بسوزم و بسازم. نه! من زندگي با تو را دوست ندارم چون مي خواهم پيشرفت کنم و بروم آن بالاها.

مولکول هوا اين را گفت و رفت بالا. آنقدر بالا رفت که به علت افت فشار، فشارش پايين افتاد و غش کرد!

گزينه بعدي مولکولي بود که دماغش را گرفته بود و داشت سوار مترو مي شد. سرب با خودش گفت : "نه! من از آنهايي که دماغشان را عمل مي کنند خوشم نمي آيد" اما بعدا متوجه شد مولکول هوا براي اين جلو دماغش را گرفته بود که توي مترو خفه نشود!

مولکول هوا بعد از اينکه پيشنهاد سرب را شنيد، گفت: اولا اگر بخواهم با شما سياه ها زندگي کنم تا آخر عمر ، ديگر رويم نمي شود در چشم ديگران نگاه کنم. ثانيا قرار است يک خواستگار سنگين و مايه دار از لايه ازون بيايد دنبالم تابراي تفريح و ماه عسل برويم يکي از پارکهاي خارج از کشور!

مولکول سرب گفت: مگر همين پارک سوار خودمان چه اشکالي دارد؟ ما هميشه براي تفريح به آنجا مي رويم...

البته مولکول هوا رفته بود و  بقيه صحبتهاي سرب  و فحش "ازون سوراخه! "را نشنيد.

با فرارسيدن غروب آفتاب ، کم کم داشت مهلت مولکول سرب تمام مي شد که يکي از مولکولهاي هوا  پريد تو اگزوز موتور. قبل از اينکه سرب سوالي بپرسد مولکول هوا که لبهاي سياهي داشت و به شدت سرفه مي کرد گفت: مرسي. منتظر من بودي؟

سرب پرسيد: تو چرا سياهي؟ چرا اينقدر سرفه مي کني؟ مگر تو هوا نيستي؟

 هوا گفت: راستش من از اول اينجوري نبودم. قبلا  در يکي از کوهستانهاي شهرستان زندگي مي کردم و وضع زندگيمان هم خوب بود اما يک روز  که از اينهمه بالا و پايين رفتن از کوه خسته شده بودم تصميم گرفتم از خانه فرار کنم... وقتي آمدم اينجا ، جلوي دودکش يکي از کارخانه ها اغفال شدم و از آن به بعد همه مرا به جاي هوا، هوس صدا مي زنند.الان هم بخاطر رو سياهي و همنشيني با دودها به سياه سرفه مبتلا شده ام.

وقتي سرب اين حرفها را شنيد او را پياده کرد. هوس هنوز خيلي دور نشده بود که بلافاصله توسط دم يکي از آدمها بلعيده شد و جنازه اش با يک باد گلو به گوشه خيابان پرت شد. سرب که نظاره گر اين صحنه بود داشت به حرفهاي پدرش فکر مي کرد....

****

 

روز زوج)

 

سربها وارد صفحه روزنامه شدند. صفحه گفت: البته من اينجا هر کسي را به خانه خودم راه نمي دهم. ببينم  پسر شما سربازي رفته است؟

پدر گفت: بله. دو سال سربازي را در يک گلوله خدمت کرده است.

- اهل ورزش هست؟

- نه! دکتر گفته براي ريه هايش ضرر دارد.

-اهل سياست چي؟

- نه! اي بابا ما که همينجوريش هم روسياه عالميم و شانس نداريم. زمستان هم که برود سياهي زغال را به ما نسبت مي دهند.

- راجع به قيمت بنزين مي تواند جار و جنجال راه بيندازد؟

- ....

 در همان زماني که پدرش و صفحه روزنامه مشغول صحبت بودند، مولکول سرب بسيار زيبايي در انتهاي يکي از جملات توجه او را به خود جلب کرد.سرب که تا بحال مولکولي به اين زيبايي نديده بود زير لب با خود گفت : حيف از اينهمه وقتي که دنبال هوا و هوس رفتم. هواي من تويي !

 مولکول مورد نظرش در کلمه هوا آنقدر زيبا بود که سرب همچنان با تعجب به او نگاه مي کرد . تعجبش لحظه به لحظه چنان افزوده شد  که بلافاصله تبديل شد به جزئي از علامت تعجب در انتهاي همان جمله: 

با ساماندهي ترافيک شهري و تدابير اتخاذ شده، آلودگي هواي تهران بزودي کنترل خواهد شد!

 مهرداد صدقي

 

 
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386ساعت 11:35 توسط مهرداد صدقی |