تبليغاتX
طنزنبشته های کلپاسه
حرف حساب!
سوار يك ماشين سواري شدم و از بجنورد به مقصد گنبد راه افتادم. بعد از يك ساعت، يكي از مسافرها  از راننده پرسيد: آقا ببخشين، خيلي راه مونده؟
رانند جواب داد: من سي ساله كه راننده ام و اين راه، هنوز تموم نشده!

 
+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت 14:2 توسط مهرداد صدقی |

سوال:

من نمي فهمم اگر يار مرا، چرا غار مرا و باز چرا عشق جگر خوار مرا؟!

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت 11:55 توسط مهرداد صدقی |

خط استوا

كلاس سوم يا چهارم ابتدايي بودم(دبستان قدس بجنورد)،در حالي كه  معلممان داشت براي اولين بار خط استوا را درس مي داد، من و بغل دستيم مشغول صحبت وخنده هاي مخفيانه بوديم. آقا معلم مدام تكرار مي كرد: خط استوا خطيست فرضي كه مانند كمربندي....
من كه يك گوشم به درس بود و يك گوشم به حرفهاي بغل دستيم، ناگهان ديدم معلم با حالتي عصبي به سمتمان مي آيد. بلافاصله خنده ام را خوردم اما دوستم كه حواسش نبود، همچنان داشت مي خنديد. معلم، گوش او را گرفت و در حالي كه از عصبانيت رگهاي گردنش متورم شده بود گفت:
-  وحداني! يا ا...بگو خط استوا كجاست؟
وحداني رنگش قرمز شده بود و چيزي يادش نمي آمد. معلم دوباره پرسيد:
-  گفتم بگو خط استوا كجاست؟ بجنورده؟ تهرانه؟ مشهده؟
وحداني بلافاصله پاسخ داد: كمربندي
!
 
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 14:15 توسط مهرداد صدقی |

به همین سادگی

چند روز پیش برای گرفتن برگ عدم سوء پیشینه رفتم نیروی انتظامی(بجنورد). دم در موبایل ها را می گرفتند. موبایلم را تحویل دادم و رفتم تو. کارم که تمام شد، برگشتم تا موبایلم را بگیرم. آقای میانسالی با کت و شلوار و قیافه ای جا افتاده، زودتر از من وارد کیوسک نگهبانی شد.می خواست وارد مجموعه شود. سرباز نگهبان از او پرسید:

سرباز: حاج آقا موبایل داری؟

-: بعله

سرباز: خب پس موبایلت رو بده

-: ۰۹۱۵۵۸۴۰۰۰۰۰۰

بنده خدا فکر کرده بود سرباز، شماره موبایلش را می خواهد!!

+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387ساعت 20:30 توسط مهرداد صدقی |


چه كساني گزينه خوبي براي ازدواج نيستند؟
(قسمت اول- دانشجويي)


 پسرهايي كه در ترم اول،‌ ابروهايي مانند ابروي سروش صحت دارند اما در ترمهاي بعد،‌ ابروهايشان شبيه ابروي بانو چويي مي شود.
 ‌دخترهايي كه كلي از واحدها را افتاده اند و سابقه مشروطي هم دارند اما وقتي با پيشنهاد ازدواج مواجه مي شوند،‌مي گويند قصد ادامه تحصيل داريم.


+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 9:16 توسط مهرداد صدقی |

گل آقا
گل آقا بخشي از خاطرات دوست داشتني من است. هروقت مجله گل آقا مي خريدم، آن را طوري در دستم مي گرفتم تا همه ببينند من يك گل آقا خوانم! هرچند به اقتضاي سن و سال، نيش سياسي برخي از مطالب آن را درك نمي كردم -كه به قولي، به كجا دارد مي زند- اما نشريه چنان شيرين بود كه هر ذائقه اي را مسرور مي كرد و من هم از اين قاعده مستثني نبودم. آنهايي كه آن زمان نشريه را مي خواندند محال است كاريكاتور روي جلد هر شماره و بخصوص نوازش يك باستاني كار توسط غفوري فرد-‌رئيس سازمان تريبت بدني آن زمان- را فراموش كرده باشند.
البته علاقه به گل آقا بسيار فراگير بود و همه اعضاي خانواده ام، نشريه گل آقا را مي خواندند. مجله دست به دست مي شد و همه از خواندن آن لذت مي برديم. اين علاقه باعث شد تا بعدها، وقتي اولين مطلبم در ماهنامه گل آقا چاپ شد، بلافاصله خبرش را به تمام اقوام، خويشان و اهل محل برسانم. ضمنا، مرحوم پدرم هم علاقه ويژه اي به گل آقا داشت و يادم هست چند ساعت قبل از سفر به ديار باقي، در حالي كه روي تخت نشسته بود،‌ داشت ماهنامه گل آقا را مي خواند. خوشحال بودم كه در آن شماره، من هم مطلبي دارم.
الآن چهار سال است كه از رفتن مرحوم گل اقا مي گذرد. اميدوارم مطالب طنز من هم در نشريات گل اقا بتواند لبخند بر روي لب ديگران بنشاند و روزي، تبديل به بخشي از خاطرات كودك ديگري شوم... روزهاي تقويم ورق خوردند،‌خيليها آمدند،‌خيليها رفتند اما گل آقا،‌با اينكه رفت، ماند.... روحش شاد.


 
+ نوشته شده در سه شنبه دهم اردیبهشت 1387ساعت 11:28 توسط مهرداد صدقی |

توجيه:
در پست قبلي، متن ابتدا با شوخي آغاز مي شد و در نهايت، با فرجام تلخي به پايان مي رسيد. البته انتهاي متن، به نوعي رجعت به ابتداي متن را نيز در خود مستتر داشت. هدفم ارائه طنز سياه نبود . مي خواستم نشان دهم برخي مسائلي كه به ظاهر طنزآميزند يا به نوعي، طنز اميز به نظر مي رسند، ‌در پس خود مي توانند با يك تراژدي توام باشند. در واقع، ديدن نيمه خالي ليوان و معلولها مي توانند لبخند ما را به همراه داشته باشند اما ديدي فراتر، بجاي معلول، علتها را نشانه مي رود كه ممكن است چندان طيبت آميز نباشد. طنزنويس كسي است كه از اين تراژديها، طنز ارائه مي دهد.(مثل عقايد يك دلقك)- البته من در متن خود اين كار را نكردم
اعتراف:
البته وقتي متن قبلي را مي نوشتم اصلا اين چيزها در ذهنم نبود. ديدم نمي توانم تمامش كنم و حوصله هم ندارم، اينطوري سر همش كردم و هيچ ربطي هم به ديدي فراتر و بحثهاي علت و معلولي و تعريف طنز ندارد! اين را گفتم كه ديگر شما در دلتان نگوييد ببين يارو چه توجيهي مي كند!!

 
+ نوشته شده در دوشنبه نهم اردیبهشت 1387ساعت 9:44 توسط مهرداد صدقی |

عجله ها كجا مي روند؟

1/

جلسه كنكور ( خود-استعداد درخشان بيني)

در حالي كه مراقب، برگه سوالات و پاسخ نامه ها را توزيع مي كند، داوطلب، دزدكي به سوالات نگاه مي كند و فكر مي كند با اين كار، چنان از بقيه پيشي مي گيرد كه ‌رتبه دو رقمي مي آورد. بر خلاف چند لحظه اول، ديگر عجله اي ندارد. همه سوالات را شانسي جواب داده و طبعا، بعد از خوردن كيك يا سانديس، ديگر انگيزه اي براي پاسخ به سوالات ندارد.

****

2/

 پشت چراغ قرمز( خود- بيل گيتس بيني)

هنوز چند ثانيه مانده به اينكه چراغ سبز شود، دنده يك مي زند و اگر جلويش باز باشد(منظور جلوي ماشين است!)، آرام- آرام و شايد هم تند و با شتاب،  حركت مي كنند. بيل گيتس هم اينطور سر ثانيه هاي زندگيش حساب نمي كند. بعد از چراغ نگه مي دارد تا سيگاري بخرد. اعصابش خرد است.

****

3/

 جاده. (خود- شوماخر بيني!)

با سرعت 160-170 كيلومتر در ساعت حركت مي كند و پس از گرفتن چند سبقت بيجا و گذر از خطوط ممتد، براي صرف چاي نگه مي دارد. نيم نگاهي به ساعت مي اندازد تا ببيند چه ركوردي زده­. در حال خوردن يك استكان چاي، از دست فرمان خود و سبقتهايي كه گرفته، صحبت مي كند. پس از نيم ساعت، دوباره راه مي افتد تا از ماشينهايي كه در مدت چاي خوردن از او پيشي گرفته اند، سبقت بگيرد.

****

4/

 مترو، (خود-شهروند توكيو بيني)

به سمت ايستگاه مترو مي دود. وقتي مي رسد، مي بيند كه ديگران، زودتر از او دويده­اند قطار مي آيد. حالا ديگر فرقي نمي كند چه كسي زودتر دويده و رسيده. قطار مي رود. تو زير دست و پا له مي شوي، قطار له مي شود، تمام ايستگاه له مي شود. پس از پياده شدن،‌ روبروي كيوسك مطبوعاتي مي ايستد و مدتها، تيترهاي زرد نشريات را مرور مي كند. يك روزنامه مي خرد تا آگهي هاي استخدام را مرور كند. خبري از كار نيست. به نزديك ترين پارك مي رود تا جدول روزنامه را حل كند.

****

5/

 بانك (خود- سهامدار بيني)

در اولين روز ثبت نام سهام هر چيزي، زود تر از بقيه در بانك حاضر مي شود. توي صف، براي گذران وقت و فرار از انديشه بيكاري، از ضررهايي كه كرده و اميدهايي كه به سود كلان در اين سهام  دارد، براي بقيه صحبت مي كند. تمام حواسش به اين است كه كسي بدون نوبت فرم نگيرد. مدتهاست كه براي خريد اين سهام برنامه ريزي كرده.سهام مي خرد و مي رود. تمام ايستگاه مي رود!

 

6/

موخره:

 پس از چند روز، در حالي كه توي مترو دارد مچاله مي شود، نگاهي دزدكي به روزنامه يكي از مسافران مي اندازد. در خريد سهام، سرش كلاه رفته.. از مترو كه پياده مي شود، با خود مي انديشد كه بجاي سرمايه گزاري در خريد سهام، مي توانست براي كنكور پسرش سرمايه گزاري كند.. در همين فكر است كه از چهار راه مي گذرد. راننده ماشيني كه خود را شوماخر مي داند وچون چاي نخورده، اعصابش خرد است،  چند ثانيه زودتر از اينكه چراغ سبز شود، با شتاب حركت مي كند. راننده مي خواهد  سيگار بخرد.  صداي تصادف. مرد، فلج مي شود....

پسرك در حالي كه دزدكي به سوالات كنكورنگاه مي كند، با صداي قار و قور شكمش توجه ديگران را جلب مي كند. صبحانه نخورده. كيك و سانديسش را مي گيرد. نمي داند خودش بخورد يا براي پدر فلجش، به خانه ببرد.  

 
+ نوشته شده در شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت 17:18 توسط مهرداد صدقی |