تبليغاتX
طنزنوشته های کلپاسه

ده ثانيه تا مرگ


فرض كنيد توي اتاق تنهاييد و حوصله تان سر رفته... بعضي ها در اين شرايط تنهايي دست توي دماغ خود مي كنند، بعضي ها مي خوابند،‌بعضي ها كارهاي ديگري مي كنند و بعضي ها هم اصلاكاري نمي كنند. از بين اين چهار دسته،‌ فرض مي كنيم شما جزو دسته پنجمي هستيد كه در تنهايي تخيل خود را بكار مي گيرند. بنا بر اين باز هم فرض مي كنيم كه... باشد! از فرض كردن خسته شديد؟! اشكالي ندارد. ديگر فرض نمي كنيم. فقط مي دانيم شما در اتاقي تنها نشسته ايد و از بيرون صداي پايي مي شنويد. اگر هم نشنيديد اشكالي ندارد چون ممكن است فرد پشت در، بي سر و صدا قدم برداشته باشد. اينطوري هيجانش بيشتر است.

صداي پا نزديك و نزديك تر شده و به پشت در كه مي رسد،‌ متوقف مي شود. از اين لحظه به بعد اگر عاشق هيجان بيشتري هستيد، مي توانيد اين صداي پا را به ناشناسي نسبت دهيد كه ممكن است بر روي صورت خود زخمي داشته باشد و چند سالي هم هست كه جز در صفحه حوادث روزنامه ها،‌ در هيچ جا ديده نشده. حتي مي توانيد يك چاقو يا يك آلت قتاله -بسته به علاقه خود- در دست وي قرار دهيد. اگر سر و صدا و خون دوست نداريد مي توانيد از طناب استفاده كنيد.

صداي به هم خوردن كليدها در دسته كليد تمام افكار شما را به هم مي ريزد. با نگراني به دست من نگاه مي كنيد تا كلمات دلهره آوري تايپ نكنم اما از اينجا به بعد ديگر دست من، دست من نيست!

از زماني كه فرد پشت در دست در جيبش مي كند و كليد خانه ما را درمي آورد تا زمانيكه كليد را داخل قفل قرار مي دهد كلي طول مي كشد زيرا صداي ضربان قبل شما براي پاندول ساعت آلودگي صوتي ايجاد كرده و سرعت آن را كاهش داده است. در بحث زمان مي دانيد كه سرعتهاي بالا موجب افت زمان مي شوند. اگر نمي دانيد،‌ بدانيد كه مي شوند و اگر فكر مي كنيد كه نه، نمي شوند بايد بگويم كه نه، مي شوند. به هرحال نظر شما محترم است و من هم در گزارش نهايي خود حتما به آن اشاره خواهم كرد اما در اين مورد بايدبگويم ادامه مطلب مشخص مي كند كه مي شوند يا نمي شوند. البته مي توانم به شما حق انتخاب بدهم. اينكه بحث فيزيكي مرا بپذيريد و يا اينكه در گزارش نهايي خود خواهم آورد كه چون شما خسيس بوديد شيره جان باتري ساعتتان را كشيديد و به همين خاطر بود كه سرعت وقايع، از سرعت حركت پاندول بيشتر شده...

كليد در داخل قفل قرار مي گيرد. قطعات آهني كليد ساچمه هاي قفل  را به بالا و پايين فشار مي دهد. پاندول ساعت جان مي كند تا حركت كند. از اول كه شروع به نوشتن كرده ام تا الان فقط سه تا رفت و برگشت داشته است. كليد شروع به چرخش مي كند. براي اينكه نشان دهيد ترسي به دل خود راه نداده ايد و همه چيز را طبيعي جلوه دهيد،‌ جريان هوا را از سينه به حنجره و نهايتا به لبهاي غنچه شده مي رسانيد. صداي سوت ضعيفي در مهيب صداي حركت دوراني كليد گم مي شود. دوباره همه چيز به هم مي ريزد. حرارت خارج شده از لابللاي لبها كه مي توانست امتداد سوت باشد به سمت بالا حركت كرده و ذرات آن بر روي عينكتان مي نشيند. تماشاي ذرات بخار كه رقص كنان بر روي شيشه عينك مي نشينند قدري شما را سرگرم نموده و اين شانس را مي دهد كه در اين شش و نيم ثانيه باقيمانده،‌ زمان داستان را تا حدي به نفع خود تلف كنيد. در اين لحظات مردمك دستور مي گيرد تا به تمام گوشه هاي شيشه عينك نگاهي داشته باشد. بعضي از ذرات بخار بر روي هم افتاده و برخي هم بطور خانوادگي دور هم جمع شده اند. تماشاي اين صحنه هاي عاطفي باعث مي شود فراموش كنيد كه صداي چرخش كليد به پايان رسيده. ذرات  بخار زود تر از شما متوجه خطر مي شوند و بلافاصله رد خود را گم مي كنند. خروج سريع آنها از شيشه عينك بخاطر شدت ترسشان بوده و به تئوريهاي  فيزيكي من  ربطي ندارد. ضمنا بعضي اتفاقات نياز به دليل و توضيح ندارد.

صداي خروج كليد از داخل قفل، مردمك را به بازگشت به جاي خود تشويق مي كند... تا مردمك به جاي خود برگردد و تا دستي كه قرار است در را به سمت داخل هل دهد كارشان را تمام كنند، شما وقتِ اين را داريد كه قدري به هواخوري ذهني بپردازيد. در،‌درحال باز شدن بوده و صداي پا از چند لحظه ديگر مجددا شروع مي شود. هنوز نمي توانيد چهره او را تشخيص دهيد چون در تاريكي ايستاده. باز هم خساستتان گل كرده و لامپ سوخته بيرون را عوض نكرده ايد. اگر اين جمله را توهين فرض كرديد، عذر مي خواهم. در گزارشم خواهم نوشت كه فرد پشت در،‌ چراغهاي بيرون را خاموش و لامپ آنها را باز كرده است. تا او بخواهد وارد اتاق شود و شما را بكشد هنوز پنج ثانيه وقت داريد چون پاندول به هر زحمتي كه بوده تا الان پنج حركت رفت و برگشت داشته است.

پاشنه پاي چپ مهاجم در حال بلند شدن است.

پاندول كه به طور خستگي ناپذيري براي كاهش عمر شما زحمت مي كشد مسير دور رفت ثانيه ششم را آغاز مي كند. به پاندول فحش ندهيد. ذاتش همين است. آنها جد اندر جد قاتل بوده اند. البته مستقيما كسي را نكشته اند اما خيلي ها را به مرگ رسانده اند و اين يعني معاونت در ارتكاب جرم كه مجازات كمي هم ندارد. در گزارش نهاييم حتما به او خواهم پرداخت تا مشمول مجازات شود.

اگر مي شد به درون سيم تلفن برويم مي فهميديم كه جرياني دارد از پريز خارج و به سمت گوشي تلفن مي رود. ظاهرا زنگ تلفن مي خواهد شروع شود. قبول كنيد تلفن فقط به ابهام ماجرا مي افزايد و كمكي به شما نمي كند. اينكه چه كسي زنگ زده، براي چي زنگ زده و چه كاري داشته،‌همه و همه باعث مي شود كه پدر من در هنگام نوشتن گزارش نهايي درآيد. بنابراين اجازه دهيد در همينجا صدايش را در نطفه خفه كرده و بحث تلفن را مختومه كنيم. انگار كسي اشتباه گرفته و در همان لحظه اول متوجه اشتباهش شده و آن را قطع كرده. حالا كه تلفن را بي خيال شديد، بهتر است اصلا به طور كلي از ماجرا حذفش كنيم تا مبادا در اين چهار ثانيه فكر كمك به ذهنتان برسد. وقتش را نداريم.

حركت پاشنه پاي چپ مهاجم غيرت پاندول ساعت را تحريك مي كند و او هم حركتي از خود نشان مي دهد. از تو حركت، خب از پاندول هم حركت! با توجه به اينكه سه ثانيه به كشتن شما وقت داريم بد نيست سري به فرد مهاجم كه پاي چپش را در حالتي تهاجمي از زمين بلند كرده،‌بيندازيم. نگاهش به شماست. انگار اصلا اشتباه نگرفته و در كارِ خود مصمم است.

برخورد كفِ كفش پاي راستش با زمين، پاندول را كه دور بازگشتش را در ثانيه هشتم آغاز كرده متوجه خود مي كند. پاندول با تعجب به كار خود ادامه مي دهد اما ظاهرا متوجه چيزي شده. اگر با حذف تلفن مخالفت نمي كرديد شايد با برداشتن گوشي موجب انصراف او مي شديد اما كار از كار گذشته. اگر خسيسي نمي كرديد و موبايل دوربين دار مي گرفتيد مي توانستيد عكسش را بگيريد، و باز اگر قبضش را به موقع پرداخت كرده بوديد الان مي توانستيد تماس بگيريد... در گزارشم خواهم نوشت كه گوشي موبايلِ آخرين مدل شما در هنگام وقوع حادثه توسط قاتل به سرقت رفته زيرا عكسي از وي گرفته بوديد..

مهاجم قيافه آشنايي دارد. شايد همين امر موجب تعجب پاندول شده بود... شباهت خود را با مهاجم اتفاقي دانسته و هرگونه  ارتباطم را با خودم تكذيب مي كنم!

بايد از شما باز هم عذر خواهي كنم. ثانيه هشتم در حال اتمام است اما متاسفانه هنوز براي كشتن شما هيچ اقدامي نشده. واقعا كه همه كارهاي ما دقيقه نودي هستند؛ هرچند كه كار را حتما تمام  مي كنيم. ناشناس آشنا در فاصله سه متري شما قرار دارد و با همين روال اگر بخواهم او را به شما برسانم يك دقيقه طول مي كشد.  با او چشم در چشم شده ايد و همين امر بر وحشت شما مي افزايد. كار خاصي نمي كنيد و فقط از من بخاطر حذف تلفن ناراحتيد. به متانت خودتان بستگي دارد كه فحش بدهيد يا نه. اگر بخواهيد داد بزنيد و همسايگان را خبر كنيد من هم دست بكار شده و موقعيت شما را در ويلايي دور افتاده قرار ميدهم كه هيچ همسايه اي نداشته باشيد. بنا بر اين تلاش بيهوده نكنيد و اجازه بدهيد مانع انجام كار نشويم. بعدا در گزارشم از همكاري صميمانه شما تشكر خواهم كرد.

ضربان قلب شما با سرعت زيادي مي خواهد فرار كند اما تلاشش به مثابه آدم گرفتار در مرداب مي ماند. تلاشِ بيشتر مساوي گرفتاري بيشتر خواهد بود چون هرچه سريعتر كار كند باعث افت بيشتر زمان مي شود و به مهاجم كمك مي كند تا با خيال راحت تري گام بردارد. بالا آمدن دستهايتان به علامت اينكه مهاجم جلو نيايد، آنقدر غير ارادي و برنامه ريزي نشده بود كه نه من، نه پاندول و نه حتي مهاجم متوجه آن نشديم وگرنه حتما زماني برايش در نظر مي گرفتيم. دستهايتان جلوتر آمده اند و اينبار شما تمام قواي خود را جمع كرده ايد و به ديافراگمتان فشار آورده ايد تا فرياد بزنيد نه....!

نه! اين اتفاق نمي افتد چون اگر اجازه دهيم كه فرياد بزنيد فرياد شما در ثانيه سيزدهم به اتمام مي رسد كه شگون ندارد. ثانيه نهم به نيمه رسيده و شما كمي اميدوار مي شويد چون او بايد تمام كارهايش را حداكثر در نيم ثانيه انجام دهد. تازه اگر هم خودش را به شما برساند كلي طول مي كشد كه عليرغم مقاومت شما بتواند كار خود را تمام كند و نهايتا روح را از تنتان بيرون بياورد. درآوردن روح مثل درآوردن لباس نيست كه راحت باشد. تازه،‌ روح ممكن است در جايي از بدنتان – مثل پيچ و تابهاي روده- گير كند. خودم هم مي دانم كه نيم ثانيه زمان زيادي نيست اما كاشكي آنقدر از باتري ساعت كار نمي كشيديد،‌كاشكي آنقدر او را با اين سن و سالش روي دنده غيرت نمي انداختيد تا پا به پايِ پاي مهاجم حركت كند. كاشكي اينقدر دچار استرس نمي شديد كه ضربان قلبتان بالا و بالاتر برود. تمام اينها يعني اينكه پاندول تا حدودي متوقف شده و دارد آخرين نفسهاي خود را مي كشد. طي كردن مسير سر بالايي براي هر پاندولي سخت و طاقت فرساست چه رسد به اين پاندول پير و از كار افتاده. بنا بر اين با كمال شرمندگي بايد بگويم در همين نيم ثانيه فرصت كافي براي همه اين كارها باقي مانده.... بحث نكنيد. خوب نيست آدم در هنگام مردن براي يكي دو ثانيه چانه بزند! حالا اجازه بدهيد شما را بكشيم بعدا سر فرصت براي انكه زمان كافي بوده يا نمه با هم بحث خواهيم كرد. من آدم منطقي اي هستم!

اگر از من ناراحتيد بايد بگويم من مي خواستم مانند آن داستان معروف بگويم همه اينها فرض بود اما مگر اين خودتان نبوديد كه با فرض كردن مخالفت كرده و به من رسانديد اينقدر نگويم فرض كنيد؟!... خب همين كارها را كرديد كه زمان در جاي خود متوقف شد ديگر! افت و توقف حركت پاندول، توقف زمان را در بردارد اما قاتل بي سواد كه افت زمان حاليش نمي شود.

بنابراين مرد ناشناسِ آشنا در حاليكه چاقو و يا طناب يا هر آلت قتاله ديگري در دست دارد، ‌وارد اتاق مي شود و شما را كه وحشت زده به او، من و پاندول زل زده ايد بر زمين مي اندازد. قول مي دهم كه فقط به قصد كشتن آمده و كار ديگري نداشته باشد! در تمام اين مدت پاندول بر جاي خود مات و مبهوت شده و نمي تواند تكان بخورد. شايد هم دچار شوك شده وگرنه هرچقدر هم كه نا نداشته باشد مي تواند اين چند صدم ثانيه ها را هم به سمت مقصد حركت كند.

 شما در حال جان دادن هستيد. افت ضربان قلبتان باعث مي شود كه پاندول تا حدودي از شوك دربيايد. ضربان قلب آنقدر افت مي كند كه آخرين آنها،‌ پاندول را به خود مي آورد و زمان در پايان ثانيه دهم دوباره به جريان مي افتد.  در گزارشم حتما از وقت شناسي و زمان سنجي شما قدر داني خواهم كرد.

مهرداد صدقي

+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم دی 1387ساعت 9:20 توسط |